تبليغاتX
romens
ما زنده بر آنیم که آرام نگیریم / موجیم که آسودگی ما، عدم ماست

روان سباستين ادكينسون، كمدين معروف انگليسي را كسي به اين نام

نمي‌شناسد. اما نام مستر بين شهرت زيادي در سراسر دنيا دارد. اين كمدين

انگليسي با حركات شيرين و به يادماندني، نويسنده هم

هست و بخش زيادي از آثار شناخته ‌شده‌اش مانند همين داستان‌هاي مستر بين را

خودش مي‌نويسد. او در سال 1955 در دورهام متولد شد. والدينش كشاورز بودند.

برادر بزرگتر او يك اقتصاددان برجسته

معروف در اروپاست. ادكينسون در دانشگاه نيوكسل مهندسي الكترونيك خواند و

سپس در رشته تئاتر ادامه تحصيل داد. او در سال 1990 ازدواج كرد و اكنون دو فرزند

دارد. ثروت تقريبي او 100‌ ميليون پوند

تخمين زده ‌شده‌است. او علاقه زيادي به ماشين دارد و حتي مجموعه‌ اي از ماشين

‌هاي قديمي را جمع ‌آوري كرده ‌است.

                                      "بقیه در ادامه مطلب"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 14:43  توسط zahra | 
چه حجم سپید زیادی -این کاغذهای پیچیده و زیادتر از ان تمام این تفکرات بی حاصل.

واین یک عجیب که صفرها هرگز به ان نمی رسند.

ومن هنوز هم در این جدال بی حاصل-از ان تفکرات دفاع می کنم.

گاهی احساس می کنم پوچیه خوبیست!چون مرا یاد ان که در هواست می اندازد.

وان که در زمین.وان که در گیاه.وان که تارگ گردن نزدیک است.

و باز هم امید و باز هم...

و شک انگار مظهر تمام دلهره هاست.

وایمان:یقین بی حاصل.

و عشق:که انگار از تنهایی خدا نشات گرفته بود.

وچه پوچ که این روزها همه عاشق می شوند! یا عشاق همه می شوند!

دلم برای ان که ادعای خدایی کرد.دلم برای این همه تشنه ی اسیر باد.دلم برای یک جهان گرفته است.

و هیچ چیز انگار این زیادی ها را نمایان نمی کند!

ومن هنوزهم در ابتدای جاده ام...

                                                                      "امضا:نویسنده"          

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 12:34  توسط zahra | 
امروز تصمیم گرفتم برای اولین واخرین بار یکی از شعرهای خودم و بزارم تو

وبلاگم.امیدوارم دیگه این کارو تکرار نکنم:

فصل فصل خزان است

فصل ابادانی و بیداری!

فصل سکوت و صدا

و همه چیزهای خوب-انگار

امشب اتفاق می افتند!

.......

ساعت زنگ می زند

خانه را وحشتی گنگ فرا گرفته است

وحشتی حاصل از همان سکوت

وحشتی حاصل از همان صدا

........

صبح می شود-اما

هیچ یک از ان چیزهای خوب

دیشب اتفاق نیفتاد.

                                                                       "امضا:نویسنده"

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 12:19  توسط zahra | 
هوا بد جور کثیف بود!بوی گند همه جا رو گرفته بود!هوا فاسد شده بود!

و من موندم چه طور می تونم هنوزم تو این هوا نفس بکشم؟!

شاید منم جزیی از اون شدم!شاید کم کم داره یادم می ره که هوا الوده است!

شایدم خودم و به بی خیالی زدم!کسی چه می دونه!هرچه باداباد!

اما نه!در مورد من هیچ کدوم درست نیست!چون فقط خودم می دونم ونمی دونم

دلیل چیه!اما تعجب اورتر این که هنوزم فکر می کنم خدا سبزه-یه سبزه خوش رنگ!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 18:15  توسط zahra | 
در گذشت نادر ابراهیمی را به خانواده و تمامی دوست داران این بزرگوار

 تسلیت می گو ییم. با تقدیم ۱۰۰۰ ران ۱۰۰۰عاشقانه ارام به روح پاک و 

اسمانیش.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 13:1  توسط zahra | 

خليج فارس، خلیج فارس بوده و

هست و خواهد بود

«از شما ایرانی عزیز در هر کجای این کره خاکی که هستید، خواهش میکنیم با امضای نامه

ای که در ذیل می آید، در این اعتراض ما را همراهی کنید.»

نوشته بالا بخشی از نامه‌ای است که پرشین‌بلاگ برای اعتراض تهیه کرده و من هم

آن را امضا کرده‌ام. نامه دیگری هم تهیه شده و در شرق آن‌لاین هست و چگونگی

امضا کردنش را هم شرق آن‌لاین نوشته است.

نشريه نشنال جئوگرافيک نام دروغینی هم در کنار نام خلیج فارس نوشته است.

خوشبختانه دولت هم جنبیده است.بی‌بی‌سی نوشته که دولت ايران توزيع نشريه

شنال جئوگرافيک را در ايران ممنوع کرده است. «علاوه بر اين طبق تصميم مقام

های ايران، از اين پس ورود خبرنگاران اين نشريه به ايران نيز ممنوع است.»

ممنوع کردن ورود خبرنگاران اگرچه با عملکرد خبرنگار‌ستیز حکومت ما سازگار است،

ولی جا دارد از همین جا و در میان همین اعتراض‌های به حق، به دولت و وزیر ارشاد

به خاطر برخورد نادرست با خبرنگاران و ایجاد بدنامی و شرمساری بیهوده برای

ایرانیان به شدت اعتراض کنم و از دولت و وزیر ارشاد بخواهم که نه تنها ممنوعیت

خبرنگاران را بردارد، بلکه از آنها دعوت کند که به ایران بیایند و از نزدیک شاهد

اعتراض‌های ایرانی‌ها به کار نادرست و تحریک‌کننده نشريه نشنال جئوگرافيک باشند.

جناب وزیر! اطمینان داشته باش که ما به دشمنی با خبرنگاران عادت

نخواهیم کرد، از دشمنی با خبرنگاران دست بردار، هرچه زودتر ممنوعیت

ورود آنها را لغو کن. حسرت به دل ماندیم که یک کار درست در این کشور انجام

بشود و شما آن وسط خرابکاری نکنید.

نامه پرشین‌بلاگ

مديران محترم موسسه National Geographic

با سلام،

ما امضا كنندگان اين نامه بدين وسيله اعتراض خود را نسبت به اقدام غيرمسئولانه و

غير علمي شما اعلام مي داريم.

اين اقدام مبني بر انتشار نقشه اي است كه به اذعان همه سازمانهاي بين المللي،

مجعول و غير واقع و متضمن ناديده گرفتن حقايق مسلم حقوقي است.

بر تمامي پژوهشگران ثابت شده است كه نام خليج فارس نامي اصيل و تاريخي

است و به كار بردن عناوين مجعولي چون "خليج عربي " و "جزاير اشغال شده توسط

ايران" القاي نوعي شائبه ي سياسي است.

انتظار ما از موسسه ي علمي و بين المللي National Geographic اين نبود كه بدون

توجه به بديهيات ثابت شده ي علمي و تاریخی اقدامي كند كه تحت تأثير القائات

سياسي به حيثيت علمي مؤسسه با سابقه خود خدشه وارد كرده و اعتماد عمومي

نسبت به صحت اطلاعات منتشره از اين مؤسسه را سلب كند و علاوه بر اين،

احساسات ميليونها فارسي زبان را نيز جريحه دار كند.

ما ضمن ابراز تأسف از اين بدعت گذاري خواستار تجديد نظر فوري و اصلاح موارد

منتشره توسط آن مؤسسه هستيم.

---

شرق آن‌لاین

نامه خليج فارس

نام هاى تاريخى تنها بيان كننده موقعيت جغرافيايى يك سرزمين يا هويت مردمى كه

در آن ديار مى زيند، نيست. اين نام ها پشتوانه تاريخ و فرهنگ همه اقوام و ملت

هايى است كه در يك مكان جغرافيايى يا پيرامون آن در طول تاريخ با هم مراوده و

دادوستد فرهنگى و تاريخى داشته اند. تلاش براى تغيير اين نام ها كه با هويت

جمعى مردم آن آميخته است نه تنها تعرض به مردم آن سرزمين است بلكه ناديده

گرفتن هويت جمعى منطقه اى است كه در آن سكوت دارند. استمرار چنين حركاتى

به روح سازگارى ملل همجوار و داراى قرابت هاى فرهنگى و تاريخى خدشه وارد مى

كند و مانع از همگرايى ميان انسان هايى است كه در شرايط رو به تحول جهان امروز

تنها از طريق گسترش همكارى هاى منطقه اى در همه زمينه هاى اقتصادى،

اجتماعى، فرهنگى و سياسى به دست مى آيد.

نام خليج فارس از جمله نام هاى تاريخى است كه از گذشته بسيار دور تاكنون در

اسناد، قراردادها و مكاتبات مورد استفاده همه اقوام و ملت هاى دور و نزديك آن از

فارس و عرب، ترك و هندى تا اروپاييانى قرار داشت كه چند صباحى بر آن تسلط پيدا

كردند. در چند دهه گذشته نام تاريخى خليج فارس از سويى معرف هويت يكى از

ملت ها و زبان هاى ساكنان سواحل آن است و از سوى ديگر نشان از احترامى

داشت كه ديگر ملت هاى همجوار آن از جمله اعراب براى اين نام گذارى قائل بودند.

متاسفانه در دهه هاى گذشته برخى از همسايگان در اقدامى كه با روح همزيستى

مسالمت آميز ملل و فرهنگ هاى منطقه ناسازگار بوده به جاى نام معتبر خليج فارس

از نام خليج عربى يا خليج استفاده مى كنند و اخيراً نيز علاوه بر كشورهاى عربى

پاره اى از سازمان ها، ارگان ها، خبرگزارى ها يا مجلات و رسانه هاى بين المللى نيز

به اين نام گذارى مجعول رو آورده اند اين نامگذارى از جمله دامن برخى از جزاير ايرانى

خليج فارس را نيز در بر گرفته است به طورى كه نشريه نشنال جئوگرافيك اخيراً علاوه

بر به كارگيرى «خليج عربى» به جاى «خليج فارس»، از نام هاى مجعول و بى هويتى

مثل قيس به جاى كيش و شيخ شعب به جاى لاوان استفاده كرده است.

ما امضاكنندگان اين بيانيه، به پاس روح آزادگى كه وديعه مشترك بشريت امروز است

از رسانه ها و ارگان هاى بين المللى درخواست مى كنيم به جاى استفاده از واژگان

و نام گذارى هاى مجعول همچون خليج عربى يا خليج، از نام تاريخى خليج فارس

استفاده كنند.

ما امضاكنندگان همچنين از وزارت امور خارجه، سازمان ميراث فرهنگى و گردشگرى،

وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى و ديگر نهادهاى ذى ربط در جمهورى اسلامى مى

خواهيم پيگير حقوق ملت ايران در مجامع و نهادهاى بين المللى و ملل همجوار

باشند و همگان را به پاسداشت اين حقوق كه تامين كننده منافع حقيقى آنها نيز

هست، دعوت كنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 15:14  توسط zahra | 


نخستین بار یونانی‌ها بودند که این خلیج را «پرسیکوس سینوس» یا «سینوس

پرسیکوس» که همان خلیج فارس است، نامیده‌اند. از آنجا که این نام برای نخستین

بار در منابع درست و معتبر تاریخی که غیر ایرانیان نوشته‌اند آمده‌است، هیچ گونه

شائبه نژادی در وضع آن وجود ندارد. چنان که یونانیان بودند که نخستین بار، سرزمین

ایران را نیز «پارسه» و «پرسپولیس» یعنی شهر یا کشور پارسیان نامیدند.

استرابن جغرافیدان سدهٔ نخست میلادی نیز به کرات در کتاب خود از خلیج فارس نام

برده‌است. وی محل سکونت اعراب را بین دریای سرخ و خلیج فارس عنوان می‌کند.

همچنین «فلاریوس آریانوس» مورخ دیگر

یونانی در کتاب تاریخ سفرهای جنگی اسکندر از این خلیج به نام «پرسیکون کیت»

که چیزی جز خلیج فارس، نیست نام می‌برد. البته جست‌وجو در سفرنامه‌ها یا

کتاب‌های تاریخی بر حجم سندهای خدشه ناپذیری که خلیج فارس را «خلیج فارس»

گفته‌اند، می‌افزاید. این منطقه آبی همواره برای ایرانیان که صاحب حکومت مقتدر

بوده‌اند و امپراتوری آن‌ها در سده‌های متوالی بسیار گسترده بود هم از نظر

اقتصادی و هم از نظر نظامی اهمیت خارق العاده‌ای داشت. آن‌ها از این طریق می‌توانستند با کشتی‌های خود به دریای بزرگ دسترسی پیدا کنند و به هدف‌های

اقتصادی و نظامی دست یابند.خلیج فارس نامی است به جای مانده از کهن‌ترین

منابع، زیرا که از سده‌های پیش از میلاد سر بر آورده‌است،

و با پارس و فارس _ نام سرزمین ملت ایران _ گره خورده‌است.

نظر شما چیست ؟

این هم چند تا نقشه قدیمی که خلیج فارس رو تایید می کنه .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 17:1  توسط zahra | 
مثل همیشه رفته بودم از اقا حمزه(بوفه دار دانشکده)خرید کنم که اقا حمزه بهم

گفت روی این پلاستیک روی میز یه یادگاری بنویس می خوام از دانشجوها دست خط

یادگاری داشته باشم.مدام داشتم فکر می کردم که خدایا از این همه شعر و مطلب

که تو ذهنم هست کدوم و بنویسم؟!تا این که بالاخره تصمیم گرفتم به جای اون همه

شعرو مطتب متن جور واجور تنها همین یک جمله ای که مدت ها تو ذهنم و بود و

بنویسم:(ما که از این دانشکده و بچه هاش خیری ندیدیم-امید وارم به شما خوش

گذشته باشه)اقا حمزه خندید و الهام که باهام بود یه لبخند زد که از گریه غم انگیز تر

بود.یا به نظر من این طوری اومد!کاش می شد و می تو نستم به جای اون جمله

می نوشتم("ما که تو این دانشکده با تمام وجود احساس خو شحالی و خوشبختی

کردیم و مهم ترین لحظات زندگیمون و که خیلی هم مهم و غیر قابل برگشت بود

این جا گذروندم!باشد که شما هم مثل ما خوش بوده باشین") اما حیف که

نمی تونستم و این جمله فقط در حد یه ارزو باقی موند!

اخه چه طور می شه تو جایی که عجیب ترین و غیر ممکن ترین چیزها رو می بینی و

به اجبار خم به ابرو نمی اری !تو جایی که خدا هست و نیست! وباوجود چیز هایی که

می بینی حتی به چشم خودتم بی اعتنا می شی!تو جایی که حرف هست و عمل

نیست و هزار چیزه دیگه که نگفتنش خیلی بهتر از گفتنشه و طبق معمول که      

 غم هام و فقط تو سینم حبس می شه یا سعی می کنم که بشه.بیشتر از این

سر زخم و باز نکنم و غم هام و فقط واسه خودم نگهدارم!چون دیگران به شادی هام

بیشتر احتیاج دارن!یا بهتره جمله ای و که خیلی وقت ها به بقیه می گم به خودم هم

یاد اور بشم وبگم "این نیز بگذرد"و حتما یه روزی واسه همین روز ها هم با همه ی

خوبی ها و بدی هاش دلم تنگ می شه؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 16:42  توسط zahra | 
می خواستم زندگی کنم راهم را بستند

ستایش کردم-گفتند خرافات است

عاشق شدم- گفتند دروغ است

گریستم -گفتند بهانه است

خندیدم- گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم.         

                "دکتر علی شریعتی"

-------------------------------------------------------------

برف بارید وخدا پاکی خود را به زمین هدیه کرد

زمین مغرور شد که سفید است. پاک است چون دل خدا.

و خدا با افتابی اشتباه زمین را به وی گو شتزد کرد.

---------------------------------------------------------------------

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 16:0  توسط zahra | 

حمید مصدق

حمید مصدق در سال 1318 در

شهرضا از شهرهای پیرامون

اصفهان به دنیا آمد آموزشهای

دبستانی و دبیرستانی را در

شهرضا و اصفهان به پایان برد در

سال 1338 به تهران آمد و رشته

بازرگانی موسسه علوم اداری و

بازرگانی را پایان رسانید از

دانشکده حقوق تهران لیسانس

خود را گرفت تا سال 1348 در

موسسه تحقیقات اقتصادی به

 عنوان محقق کار میکرد


از سال 1350 به عضویت هیات

علمی دانشگاه درآمد و از سال

1357 به کار وکالت روی آورد


در سال 1354 سفری به انگلستان داشت
در 1351 ازدواج کرد و دو فرزند به

نامهای ترانه و غزل دارد
 

 

   

          دفترهای  شعر

                                درفش  کاویان        تهران   1340کاوه       نیما   1343 

                                  آبی  خکستری  سیاه        تهران    1344

                             در رهگذر  باد و آبی  خکستری سیاه       فرمند   1349

                               دو منظومه          امیر کبیر   1352

                                 از جداییها          تهران     1357

                                 سالهای  صبوری            تهران   1369  

                             ... تا رهایی  مجموعه آثار  نشر نو   1369

                                               "بقیه در ادامه مطلب"

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:48  توسط zahra | 
فوتبال یک بازی با توپ است که بین دو گروه یازده نفره صورت می گیرد، که هر یک

قصد دارند با زدن گل های بیشتر به حریف خود، برنده شوند. فوتبال غالباً توسط پاها

برای حرکت دادن توپ استفاده کنند. دروازه بان از این قاعده مستثنی است، و تنها

عضوی از تیم است که می تواند در زمین بازی توپ را در دست بگیرد.

آنچه در نزد مردم به عنوان فوتبال شناخته شده است ورزشی است که ملل

انگلیسی به آن (Soccer) یا (Association) می گویند و با آن چه آمریکایی ها و

کانادایی ها به آن فوتبال می گویند ، فرق دارد و بسیار ساده تر و عملی تر است .

فوتبال بدون شک جذاب ترین و پر طرفدارترین ورزش دنیا است . بیشتر مردم جهان در

اندک مدت شیفته فوتبال می شوند . حتی کودک خردسال همین که توپ را می بیند

، به طرفش می دود و آن را با پا می زند . اکثر جوانان و بزرگسالان علاقه مند به

فوتبال برای گذراندن اوقات فراغت خود ، به این بازی روی می آورند و یا چون دیگران

پای تلویزیون و در میدان ها تماشا گر بازی فوتبال می شوند.بازی فوتبال پر هیجان و

زیبا است و انسان را خیلی زود سرگرم می کند ، تا آن جا که در سال های اخیر

شیوه های فوتبال نوین ، مردم جهان را بیش از بیش به خود مجذوب کرده است.

گفته می شود که کشور ما بیشترین طرفدار را در سطح قاره آسیاداشته و دارد و از

این جهت با کشورهای اروپا و دیگر کشورهای صاحب نام در فوتبال رقابت می کند اگر

بخواهیم این رقابت به برتری بینجامد و فوتبال ما بیش از پیش رشد کند ، ناگزیر باید

اشکالات کمی و کیفی آن را از راه آموزش بهتر و آموزش زود رس بر طرف کنیم .

Image By TakAks.Mihanblog.Com

تاریخچه فوتبال

از شروع این بازی کسی اطلاع دقیقی ندارد . از منابع باستان شناسی

مربوط به قرن چهارم پیش از میلاد مسیح چنین بر می آید که بین سپاهیان

ارتش امپراطوری چین نوعی بازی با توپ رایج بوده که شباهت هایی به

فوتبال دارد . گزارشاتی نیز وجود دارد که در میان ملل باستان در سرزمین

روم ، نوعی بازی در زمین باز با توپ انجام می گرفته که به آن (Harpastum)

می گفتند . در میان سایر ملل نیز مشابه این ورزش گزارش شده از جمله در

یونان باستان ، مکزیک و ژاپن .

ایرانیان با اقتباس از رومی ها بازی فوتبال را تکامل دادند به طوری که در

قرون وسطی فوتبال از محبوبیت مردمی چشمگیری برخوردار بوده و بازی

شناخته شده و معروفی گردیده . در این دوران فوتبال را (Melees) می

گفتند . بازی در زمین های باز و هموار با دروازه های نسبتا وسیع انجام می

گرفته و در همین دوران ، در یکی از نمایشنامه های شکسپیر به نام (

Errors) در پرده دوم آن ، کلمه (Football) به این بازی اطلاق گردیده .

در نیمه اول قرن پانزدهم بازی فوتبال یک بازی برای پرورش جسم شناخته

شده بود و مدارس عمومی و دانشگاه های اروپا همگی دارای تیم های

مستقل و رسما جا افتاده بودند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:54  توسط zahra | 

 

مقدمه ای بر موسیقی

 

به اتکای اکتشفات علوم اجتماعی می توان گفت که شعر و موسیقی و رقص، و نیز پیکر نگاری

و پیکر تراشی و دیگر فعالیت هایی که امروز مدلول لفظ هنر است، از نخستین جلوه های حیات

انسانی است.

انسان که از آغاز همچنان که ابزار و سلاح می ساخت و خوراک و پناهگاه می جست، به

کارهای هنری دست می زد، پایکوبی و دست افشانی می کرد، ترانه می خواند و پیکر می ساخت.

امروز عموم محققان موسیقی گواهی می کنند که اولاً موسیقی با آواز آغاز شد و آواز از تکامل

" فریاد کار " و " صدای ابزار " فراهم آمد، ثانیاً ابزارهای کار زمینه و مسطوره ابزارهای موسیقی بودند.

در باره نفوذ موسیقی در فرشتگان و اهریمنان و پریان وشیاطین و حیوانات و آدمها، افسانه های

بسیار فراهم آمده است. در اساطیر عرب سخن از شوق مذکورات به موسیقی و عشق غولان به

صورتگری رفته است.

اعراب، ابراهیم موصلی مغنی بزرگ را" یار ابلیس "می انگاشتند و چینیان بر آن بودند که با

خدایان به زبان موسیقی سخن توان گفت.

در ادبیات قدیم همه اقوام قصه های فراوانی در باره تسخیر حیوانات به وسیله موسیقی، مذکور است.

داستان تأثیر موسیقی در انسان سراسر تاریخ موسیقی قدیم و جدید را در نوردیده است و بسیارند

کسانی که از نواختن یا شنیدن موسیقی از خود بیخود می شدند.

 مقدمه ای بر موسیقی

"موسیقی"

موسیقی، به هر نوا و صدایی گفته می‌شود که شنیدنی و خوش‌آیند باشد و انسان یا موجودات زنده را دچار تحولی کند. واژه موسیقی از واژه ای یونانی و گرفته شده از کلمه Mousika و مشتق از کلمه Muse می باشد که نام رب النوع حافظ شعر و ادب و موسیقی یونان باستان می باشد. موسیقی را هنر بیان احساسات به وسیله آواها گفته اند که مهمترین عوامل آن صدا و ریتم هستند و همچنین دانش ترکیب صداها به گونه ای که خوش آیند باشد و سبب انبساط و انقلاب روان گردد نامیده می شود؛ پیشینیان موسیقی را چنین تعریف کرده اند: معرفت الحان و آنچه التیام الحان بدان بود و بدان کامل شود. ارسطو موسیقی را یکی از شاخه های ریاضی می دانسته و فیلسوفان اسلامی نیز این نظر را پذیرفته اند همانند ابو علی سینا که در بخش ریاضی کتاب شفا از موسیقی نام برده است ولی از آنجا که همه ویژگی های موسیقی مانند ریاضی مسلم و غیرقابل تغییر نیست، بلکه ذوق وقریحه سازنده و نوازنده هم در آن دخالت تام دارد، آن را هنر نیز می دانند. در هر صورت موسیقی امروز دانش و هنری گسترده است که دارای بخش های گوناگون و تخصصی می باشد. صدا در صورتی موسیقی نامیده می‌شود که بتواند پیوند میان اذهان ایجاد کند و مرزی از جنس انتزاع آن را محدود نکند.

نوازندگان ساز زهی یافته شده در شوش متعلق به هزاره دوم پیش از میلاد
نوازندگان ساز زهی یافته شده در شوش متعلق به هزاره دوم پیش از میلاد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 16:55  توسط zahra | 

                         "اگه سنت بالای۱۸ساله روی ادامه مطلب کلیک کن"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:17  توسط zahra | 
همه بهش می خندن!اخه می گن اون دیوونست! می گن یه جوریه!        

نمی دونم چه جوری.ولی می گن زیاد حرف می زنه-بی خودی می خنده 

زود گریه می کنه- تازه ازارش به یه مورچه ام نمی رسه!اما خوب

بالاخره هرچی باشه دیوونست دیگه!                                             

همه بهش می خندن اخه می گن اون دیوونست!                             

اما من فکر می کنم اون باید به همه بخنده! اخه همه دیوونن!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 11:24  توسط zahra | 
   (؟!)                       ...پسر صدفی بیرون می اید...  

        برای جشن هالووین (جشن شب اخر اکتبر که در ان شب بچه ها با پوشیدن لباس های عجیب و غریب و با

             هیبتی ترسناک اشباح را می تر سا نند.) پسر صدفی تصمیم گرفت

       خود را به شکل ادمیزاد در اورد.                                                              ----------------------------------------------------------

            ...عشق پسر هیزمی و دختر کبریتی...

          پسر هیزمی عاشق دختر کبریتی شده بود.

          خیلی خاطرش را می خواست.

          به نظرش این دختر اتش پاره بود

          ولی مگر می شود عشقی شعله بکشد

          بین کبریت و هیزم؟!

          همین هم شد

         پسر هیزمی اتش گرفت.

     ---------------------------------------------------------

                                        ...مرگ غم انگیز پسر صدفی...

                 در تپه های شنی خواستگاری کرد.

              در کنار دریا ازدواج کردند.

              ماه عسل نه روزه شان در جزیره کاپری بود.

              برای شام غذای خاصی داشتند.

              خورشت جا افتاده نرم تنان با ماهی.

              وقتی مرد اب خورشت را مزه مزه می کرد-زن در دل ارزویی کرد.

              ان ارزو براورده شد-بچه به دنیا امد!

              یک چنین چیز کوچکی ادمیزاد بود؟! خب-شاید.

            ده تا انگشت دست-ده تا انگشت پا-دل و روده و قوه ی بینایی.

             می توانست بشنود-می توانست حس کند.

            ولی ایا معمولی بود؟ نه چندان

           این تولد غیر طبیعی-این مصیبت-این افت!

           غم اول و اخر این زن وشوهر بود.

           زن به دکتر شکایت کرد:

           "این بچه نمی تونه مال من باشه!

           بوی اقیانوس می ده-بوی خزه و اب دریا"."

           "تازه شما خیلی هم خوش شانس اید!همین هفته پیش 

           دختری و درمان کردم که سه تا چشم داشت و یک منقار.

           این که پسرتون نصفش صدفه تقصیر من نیست.

          ...بر حسب اتفاق متوجه نشدین که یه خونه کوچیک کنار دریا هست؟" 

          زن و مرد که نمی دانستند چه اسمی برایش بگذارند

         سام صدایش زدن-یا بعضی وقت ها هم بهش می گفتن:

         "همون چیزی که شبیهه صدفه!"

         همه منتظر بودند ولی هیچ کس نمی توانست پیش بینی کند

        پسر صدفی جوان چه وقت از صدفش بیرون می اید؟

        وقتی یک روز چشم چهار قلو های تامسون بهش افتاد

        بهش گفتند جانور صدفی و زود در رفتند.

        یک بعد از ظهر بهاری - سام زیر باران ماند.

        گوشه ای در جنوب غربی سی ویو و مین

       نشست به تماشای اب باران که چرخ می خورد و می ریخت تو جوب.

      مادرش تو بزرگ راه زده بود بغل و داشت می کوفت روی داشبورد ماشین

       طاقت نداشت این غم- نا امیدی و رنج بی انتها را.

       ماد گفت:"اره عزیز دلم-نمی خوام دستت بندازم

       ولی یه چیزی بدجور بوی ماهی می ده! فکر کنم بوی پسرته!

       دوست ندارم این و بگم ولی با لاخره باید گفت دیگه

       تو مشکلات رو می مدازی تقصیر پسرمون."

       مرد مرهم ها را امتحان کرد- رو غن هایی که

       همه چیز را به رنگ قرمز در می اورند.

       معجون و کرم های مختلف را امتحان کرد.

       درد کشید و همه جایش خارید و لرزید و خون امد.

       دکتر این طور تشخیص داد:"نمی توانم مطمئن باشم

       ولی شاید علت مرض-درمانش هم باشه.

       می گن صدف قدرتت رو زیاد می کنه!شاید خوردن پسرت

       تو این قضایا کمکت کنه!"

       مرد پاورچین امد-یواشکی خیس عرق و بر لب هایش- دروغ محض.

      "پسرم تو خوشبختی؟نمی خوام فضولی کنم

      ولی تو خواب بهشت نمی بینی؟هیچ وقت دلت نخواسته بمیری؟"

      سام دو باره پلک زد ولی جوابی نداد.

      پدر چاقویش را دراورد و کراواتش را شل کرد.

      وقتی پسرش را بلند می کرد-سام کت پدر را خیس کرد.

      پدر صدف را برد کنار لب هایش و سام را قورت داد پایین!

      پسر را در شن های ساحل خاک کردند

      دعا کردند و اشک ریختند-ساعت سه رسیدند خانه.

     یک صلیب از چوب شناور خاکستری-نشانه قبر پسر صدفی شد.

      روی شن ها نوشته بود:خدا بیا مرزدش.

      خاطره ی پسر صدفی با موجی بلند پاک شد و رفت.

      در فضای امن خانه مرد به زنش گفت:

     "از خدا بچه ای دیگر طلب کنیم"

     زن زمزمه کرد:"ولی این بار ارزوی دختر کنیم."!

                                                                                                "تیم برتون"

             -------------------------------------------

                             ...می گن خدا...

 

                می گن خدا بهترین نعمت هاش و به بهترین بنده هاش می ده

             من که بهترین بندش نبودم!

             پس چرا تو رو بهم داد؟!

     ---------------------------------------------------------

                   ...می دونی وقتی...

       می دونی وقتی خدا داشت بدرقت می کرد

           بهت چی گفت؟!

          جایی که داری می ری مردمی داره که می شکننت

           نکنه غصه بخوری

           من همه جا باهاتم.

           تو تنها نیستی.

           تو وجودت عشق می زارم که بگذری

           قلب می زارم که جا بدی

           اشک می دم که همراهیت کنه

           و مرگ که بدونی برمی گردی پیشم..

   ---------------------------------------------------------                         "بقیه در ادامه مطلب"

                               


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 17:5  توسط zahra | 
Image By TakAks.Mihanblog.Com

                "بقیه در ادامه مطلب"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 17:3  توسط zahra | 
بچه که بودم همیشه فکر می کردم  خدا سبزه- از طرفی در اثر تعاریفی که همیشه

بزرگترا از خدا واسه بچه ها می کنن فکر می کردم خدا یه وجود سر تا پا سبزه که

نشسته توی اتاق که روی هوا معلق ویه دستگاه بزرگ که یه عالمه دکمه داره

جلوش و داره ادما رو کنترل می کنه و بهشون نظارت داره!الان هر وقت یاد اون فکرم

می افتم خندم می گیره اما هنوزم فکر می کنم خدا سبزه. یه سبزه خوش رنگ.

 خوش رنگترین سبزه دنیا. خوش رنگترین وجود دنیا.کاش همه چیز انقدر ساده بود!

کاش همه چیز به سادگی خدا بود.

  ----------------------------------------------------------

بچه که بودم همه می گفتند: دنیای کودکان چه قدر پاک و معصومانه است.

و من متعجب از کسانی که غبطه کو دکان را می خورند!

و حال می فهمم که چه می گفتند!

براستی باید به ان غبطه خورد.

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 17:0  توسط zahra | 

 

1- بعضی از ماهها 30 روز دارند بعضی 31 روز چند ماه 29 روز دارد؟

2- اگر دکتر به شما 3 قرص بدهد و بگوید هر نیم ساعت 1 قرص بخور چقدر طول میکشد تا تمام قرصها خورده شود؟

3- من ساعت 8 شب به رختخواب رفتم و ساعتم را کوک کردم که 9 صبح زنگ بزند وقتی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم چند ساعت خوابیده بودم؟

4- عدد 30 را به نیم تقسیم کنید وعدد 10 را به حاصل آن اضافه کنید چه عددی به دست می آید؟

5- مزرعه داری 17 گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هایش به جز 9 تا مردند چند گوسفند زنده برایش باقی مانده است؟

6- اگر تنها یک کبریت داشته باشید و وارد یک اتاق سرد و تاریک شوید که در آن یک بخاری نفتی یک چراغ نفتی و یک شمع باشد اول کدامیک را روشن میکنید؟

7- فردی خانه ای ساخته که هر چهار دیوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسی بزرگ به این خانه نزدیک میشود این خرس چه رنگی است؟

8- اگر 2 سیب از 3 سیب بردارین چند سیب دارید؟

9- حضرت موسی از هر حیوان چند تا با خود به کشتی برد؟

10- اگر اتوبوسی را با 43 مسافر از مشهد به سمت تهران برانید و در نیشابور 5 مسافر را پیاده کنید و 7 مسافر جدید را سوار کنید و در دامغان 8 مسافر پیاده و 4 نفر را سوار کنید و سرانجام بعد از 14 ساعت به تهران برسید حالا نام راننده اتوبوس چیست؟

 

 

پاسخ

۱- تمام ماهه ها حد اقل 29 روز را دارند!!!

2- یک ساعت (شما یک قرص را در ساعت 1 و دیگری را درساعت 1 و 30  و بعدی را در ساعت 2 می خورید) !

3- ساعت کوکی نمیتواند شب و روز را تشخیص دهد پس به اولین ساعت 9 که برسد زنگ میزند که ساعت 9 شب است!!!

4- حاصل 70 است (تقسیم بر نیم معادل ضرب در 2 است)!

5- او 9 گوسفند خواهد داشت!

6- کبریت!!!

7- سفید چون خانه ای که هر چهار دیوارش رو به سمت جنوب پنجره داشته باشد باید در نوک قطب شمال باشد !

8- همان2 سیب!

9- هیچ(حضرت نوح بود نه حضرت  موسی)!!!

10- خوب خودتونید دیگه(نام خودتان)!

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 20:27  توسط zahra | 
دلم براتون تنگ شده.اصلا ببینم کی گفته تنهایی خوبه؟! خوب اره قبول دارم یه وقتایی که دلت از همه چیز و همه کس می گیره یا به هر دلیل دیگه دوست داری تنها باشی خوبه-چه قدر هم که این تنهایی لذت بخشه.اماتنهایی زیاد اصلان هم خوب نیست.البته باز اونم انواع داره مثل این که چندهفته بشینی تو خونه و نتونی هیچ جایی بری-تازه باز این طوری خوبه! اوضاع قدیمی ترا که اگه یه چنین وضعی براشون پیش می اومدچی؟اون بیچاره هایی که از ترا وشات فکری مرحوم گراهامبل و ادیسون و...بی بهره بودن.باز خوبه الان حداقل تلفن و موبایل و کامپیوتر و تلویزیون هست والا که دیگه هیچی...دیشب یاد حرف مامانم افتادم که وقتی یکی از ماهی های داداشم مرد.بهش گفت:"من که از اول گفتم یه ماهی دیگه نخر!اخه پسرم اگه شریک خوب بود که خدا یه شریک واسه خودش می افرید.اما انگار مامانم تو اون لحظه یادش رفته بودکه... 

 خدا کنه زود تر بیاین...منتظر تونم ...

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 14:9  توسط zahra | 
                                                                      "بقیه در ادامه مطلب"
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 11:0  توسط zahra | 
در هجدهم جولای۲۰۰۰گابریل گارسیا مارکز-نویسنده ۷۳ساله ی کلمبیایی و برنده

جایزه ادبی نوبل ۱۹۸۲-از طریق رادیو ی محلی بو گو تا شعر واره ای را به عنوان

خداحافظی با دوستان و خوانندگان اثارش دکلمه کرده است. متعاقب ان متن یاد

شده در تمامی جراید جهان منتشر و باعث تعجب- تردید و افسوس دوستداران

این نویسنده بزرگ شد.

-پس از ان که پزشکان گابو را از پیشرفت روز افزون سرطانش با خبر ساختند

چنین شایسته دید که به سان سرخ پوستان گواخیرایی برای مرگ به سرزمین خود

باز گردد.او اینک پس از سال ها به موطن خود بازگشته و همان گونه که با صد سال

تنهایی اش جنجال افرید. به عنوان نقطه پایان شعر واره ای زیبا را به عاشقانش

هدیه نموده است. بااین مضمون:

....اگر خداوند لحظه ای فراموشش شود ومرا عروسکی پارچه ای بپندارد

و اگر این چنین باشد که برای مدتی کوتاه باز عمری ارزانی ام دارد

به یقین حرفی در مورد ان چه که بدان ها می اندیشم

بر زبان نخواهم راند و بی شک اندیشه خواهم کرد پیرامون حرف هایی

که می بایست بگویم.

ارزیابی خواهم کرد چیزها را نه برای ان چه می ارزند

ولی خواهم سنجید ان ها را برای معنایی که می دهند.

کم می خوابم

اما رویای فراوان دارم.

می دانم برای هر دقیقه ای که چشمانمان را می بندیم

شصت ثانیه رو شنایی را از دست می دهیم.

گوش می دهم زمانی که دیگران صحبت می کنند و غرق لذت می شوم از

ان حرف ها . بدان سان که خوردن بستنی شکلاتی برایم لذت بخش است.

اگر خداوند باز عمری به من هدیه نماید

ساده خواهم پوشید و در زیر نور افتاب دراز خواهم کشید و نه تنها پیکر خو